تبلیغات

تنهایی ها من

هییی روزگار

چهارشنبه 22 خرداد 1392 نویسنده: alone |

هیییی روزگارر!!!چه کرده ای با من؟ من آن کودک قبراق گذشته ام؟ پس چرا دیگر از آن خنده های گاه و بی گاه خبری نیست؟چرا دیگر به دنبال بهانه ای برای خندیدن نیستم؟ حس میکنم درد و غم هایم زود تر از خودم قد میکشند .انگار خنده هایم را در همان آلبوم عکس های دوران کودیم جا گذاشته ام .هیییی روزگار!!! مگر من با تو چه کرده ام که باید ارمغانت برایم دلتنگی باشد؟هیییی روزگار بس است دیگر!!! دیواری کوتاه تر از دیوار من سراغ نداشتی که از آن بالا روی؟ساده تر از من را سراغ نداشتی که شادی اش را با غم عوض کنی؟هیییی روزگار!!!! می دانی چه قدر درد دارد دلت خون باشد و بخندی؟میدانی چه قدر درد دارد تظاهر کردن به شاد بودن در دل خون گریستن؟ میدانی چه قدر درد دارد بخواهی بخندی اما اشک امانت را بریده باشد؟میدانی چه قدر عذابت میدهد غروری که نگذارد غمت را به کسی بگویی؟ خدااااااای روزگار پست، مگر جز این است که میگویی از رگ گردن به بنده ات نزدیک تری؟ مگر نمیشونی؟ مگر نمیشنوی این همه ناله و فریاد از همان گردنی بلند میشود که تو از رگش به من نزدیکتری؟من بنده ات نیستم یا تو آن خدای مهربان در کتاب ها نیستی؟ سهرااااب!!!! گفتی چشم ها را باید شست، جور دگر باید دید. هییییی  سهراب!!!!! اشک هایم چشم هایم را شستتند اما مگر این چشم های لعنتی نایی برای دیدن برایشان باقی مانده است که جور دیگر ببینند .سهراب شستن چشم ها کافی نیست روزگار را باید شست. هیییییی دیگر نه دستانم نای نوشتن دارند نه قلمم نای چرخیدن.خسته ام، خسته از دست روزگارررررررررررر.

ٍِEDJ-1392/3/22

   


آذربایجان من

یکشنبه 19 خرداد 1392 نویسنده: alone |

به یاد دارم از وقتی توانستم بخوانم ، در نوشته های روی دیوارها ، در سر در مغازه ها و در پوستر های تبلیغاتی فیلم ها دنبال نام خودم بودم .شاید آن روز ها دیدن و خواندن اسمم برایم شیرین ترین تفریح و بزرگترن افتخارم بود .اندکی که بزرگتر شدم آتقدر با درس و مدرسه درگیر شدم که اسم خودم را نیز فراموش کردم. من هر روز بزرگتر میشدم و هر روز از هویتم فاصله میگرفتم . اما تراختور برای من شروعی دوباره بود .شروعی نو برای شناخت فرهنگ غنی سرزمینم و هویت خودم و ملتم . تراختور برای من  وسیله ای بود برای شناخت آذربایجان .واژای بزرگ که اکنون نه در نوشته های روی دیوار ها و نه در سر در مغازه ها و پوستر های تبلیغاتی فیلم ها بلکه در اعماق تاریخ به دنبال آن هستم.آذربایجان من سرزمینی که حتی تاریخ هم از وصف بزرگیش عاجز است .آری آذربایجان ، سرزمین مادری من ، زاد گاه مظلوم من .  آذربایجان واژه ای  بزرگ به قدمت تاریخ. واژه ای که شرم دارم بگویم تا همین سه ، چهار سال پیش شاید در فرهنگ لغات ذهنم جایی  نداشت . اما اکنون بزرگترین واژه ی ذهنم است .واژه ای از جنس بودن و زیستن . واژه ای که با هر بار تکرارش سوال های بی جواب زیادی ذهنم را مشغول میکند . سوال هایی که میگویند نباید پرسیده شود . سوال هایی که میگویند باید تا ابد در ذهنم بی جواب باقی بمانند . سوال هایی که هر وقت پرسیده ام در جوابش ساکت باش گفته اند . سوال هایی که میگوند بر خلاف قانون است. مگر نه این است که قانون خدا  میگوید همه ی انسان ها برابرند ؟.مگر قانونی بالاتر از قانون خدا هم هست؟ خیلی اتفاق افتاده است که حسادت کنم به راننده های تاکسی مسیر میدان آذربایجان که اسم آذربایجان را هر چه رساتر فریاد میزنند. آزادانه بی هیچ رعبی اما من .....!!! .شاید کوه ها امن ترین مکان باشد برای من، که فریاد بزنم نام سرزمین مادریم را . شاید انعکاس صدایم در کوه برای من دلنوازترین صدایی باشد که گوش هایم میخواهند بشوند. کوه های سرزمین من، کوه هایی که بلندی آن ها به بلندی آرزوهای من، برای عزت سرزمینم هستند. سهند  برای من نماد ایستادگی است در برابر زمان ستم پیشه و  آغوش ساوالان برای من محکم ترین پناه گاهی است که میتوانم از حوادث روزگار به آن پناه ببرم . آذربایجان من سرزمین آزاد مردانی است که شاید تاریخ بی مروت بسیاری از آن ها  به فراموشی سپرده اما همان هایی هم که نامشان در دفتر تاریخ باقی مانده میتواند الگویی باشد برای آینده ی من. بابک برای من نماد ایستادگی در برابر اقوامی است که میخواهند ثروتم را چپاول کنند و سرزمینم را صاحب شوند و ستارخان برای من نماد ظلم ستیزی است .من از ستارخان آموختم که حق گرفتنی است نه دادنی . حقی که شاید پدرم و امثال او به اقتضای شرایط زمانشان راحت تر میتوانستند آن بگیرند تا من و امثال من .من از آقای دکتر جواد هیئت آموختم که امروز ، علم تنها سلاح من است برای گرفتن حقم ، برای عزت سرزمینم و پر آوازه ساختن نامش.من نه سودای تجزیه طلبی دارم و نه حس ناسیونالیستی ، بلکه باور دارم به این سخن شیخ محمد خیابانی که میگوید آذربایجان جز لاینفک و لایتجزای ایران است و دین من همه ی انسان ها را یکسان میداند.من قومم را با همه ی اقوام ایران دوست میدانم چراکه قبل از تورک بودن خودم را انسان میدانم و انسانیت من حکم میکند که خودم را و قومم را برتر از دیگران ندانم .دریاچه ام خشکید اما آروزهای من نخشکیده است .خشکیدن دریاچه مان معلول خواب پدرانمان است و شاید تلنگری برای آگاه شدن ما که جز خودمان کس دیگری دلی ندارد که برایمان بسوزاند.آب دریاچه امان تبخیر شد اما امیدمان هنوز باقی است امیدی که اگر با همتمان همراه شود میتواند پلی باشد برای تحقق اهدافمان.

Ehsan Dj-1392/3/19

   


پدر! مادر! شما متهمید!

شنبه 18 خرداد 1392 نویسنده: alone |

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بندد و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

 




   


خسته ام خسته

شنبه 18 خرداد 1392 نویسنده: alone |

خسته ام

دوباره سیب بچین حوا

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند

   


بی مروت

چهارشنبه 9 اسفند 1391 نویسنده: alone |

زخمی ام کردی...
میبخشمت....
یادم نبود کاکتوس را نوازش نمی کنند...!!!
 

   


قهوه تلخ

چهارشنبه 9 اسفند 1391 نویسنده: alone |

 

قهـــــــــوه را تلــــــــــــخ­ دوست دارم ...
مــــــــــزه ی زنــــــــــــد­گی میـــــــــــــ­ــده ...!!!
سیگار را تنها دوست دارم...کام تلخ زندگی میده...!!!
دفترم را با خاطرات دوست دارم.
نه همه ی خاطرات؛
... با خاطرات زندگی که در زمان خاصی شروع شد.
پایان کجاست؟؟؟
نمی دانم............................
 
قهـــــــــوه را تلــــــــــــخ­ دوست دارم ... 
مــــــــــزه ی زنــــــــــــد­گی میـــــــــــــ­ــده ...!!!
سیگار را تنها دوست دارم...کام تلخ زندگی میده...!!!
دفترم را با خاطرات دوست دارم.
نه همه ی خاطرات؛
با خاطرات زندگی که در زمان خاصی شروع شد.
پایان کجاست؟؟؟
نمی دانم............................

   


تنهایی را دوست دارم

چهارشنبه 9 اسفند 1391 نویسنده: alone |

 تنهایی را دوست دارم
زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم
زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دام
... زیرا تجربه كردم ...
تنهایی را دوست دارم
زیرا خداوند هم تنهاست....
تنهایی را دوست دارم
زیرا....
در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست
و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد

 

تنهایی را دوست دارم
                    زیرا بی وفا نیست ...
 تنهایی را دوست دارم
                     زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
 تنهایی را دوست دام
                     زیرا تجربه كردم ...
 تنهایی را دوست دارم
                     زیرا خداوند هم تنهاست....
 تنهایی را دوست دارم
 زیرا....
     در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست
         و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد

   


بازی روزگار

چهارشنبه 9 اسفند 1391 نویسنده: alone |

این روزها…”بغض” دارم!
“گریه” دارم!
تــــــــا دلت بخواهـــــــد…
“آه” دارم…!
ولی “بازیگر”خوبی شده ام…
''می خنــــــــدم''

   


من اگر دیوانه ام با زندگی بیگانه ام

پنجشنبه 3 اسفند 1391 نویسنده: alone |

shekanje gar [AloneBoy.com]

من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم، مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزاران درد دارم
درد دارم

“کارو”

   


گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم

پنجشنبه 3 اسفند 1391 نویسنده: alone |

ba [AloneBoy.com] khialet

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم،
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود! درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم…
تمام می شود!
بالاخره تمام می شود…

   


اگر روزی بر سر مزارم آمدی

دوشنبه 30 بهمن 1391 نویسنده: alone |

اگر روزی بر سر مزارم آمدی
یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری
کمی از خودت بگو
کمی از عشق تازه ات بگو
بگو که بیشتر از من دوستت دارد
بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد
نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن
سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن
با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد
ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد
می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند
می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …

حال لحظه ای به خود نگاه کن
مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن
میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست
میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست
عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت
ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت
التماس و جان کندنم را ندیدی
ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی
برای پرواز آرزوهای مردم
در قفسم انداختی بی آب و گندم
یک عمر در قفس تنگت زندان بودم
مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم
روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی
اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی
آسمان من همینجاست کنار چشمانت
اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت
با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم
ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم
تو که با قصه این مردمان خوابیده ای
چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای
تو که برای این مردمان دل می سوزانی
چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند
افسوس که نمیدانی
چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند
چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند
عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم
ارزان پیدایت نکردم  و به دو دنیا نفروشم
کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد
حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد
کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی
با عشق من عهد و پیمانی تازه  می بستی
ولی افسوس من زیر خاکم
با هزار آرزوی رفته بر بادم
ولی هنوز هم میگویم
دوستت  دارم ای عزیز جانم
کاش می فهمیدی

   


heeeeeeeeey

یکشنبه 1 بهمن 1391 نویسنده: alone |

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد

نه التـــمـاس هـــایم را

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از غــــرور کـاشـتم

   


heeeeeeeey

شنبه 30 دی 1391 نویسنده: alone |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند
یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در توخداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونه
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

   


مطلب رمز دار : دوست داشتن تو.............

سه شنبه 12 دی 1391 نویسنده: alone |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   


یه مرد واقعی

سه شنبه 28 آذر 1391 نویسنده: alone |

اصلن به روت نیار من درد میکشم

این درد خوبه چون باید که مردشم

دل واپسم نباش حاله من عالیه

اوضام خوبه و جای تو خالیه

دل واپسم نباش من مرد سختیام

من عادتم شده با غصه راه بیام

یه مرد واقعی گریه نمیکنه

رو شونه کسی تکیه نمیکنه

تنها شدم ولی اصلن به روت نیار

خون دل ولی دس رو دلم نزار

ساکت نشستمو صبرم سر اومده

من رو نمیکنم حالم چقدر بده

یه مرد واقعی گریه نمیکنه

رو شونه کسی تکیه نمیکنه

   


درباره وبلاگ

بار خدایا!
از من در گذر
از كجروی های گذشته و آینده ام
آشكار و نهانم
از اسرافی كه بر خویشتن كرده ام
از آنچه تو بهتر از من بدان آگاهی
خداوندا!
عقوبت را تو پیش می افكنی
و تو آن را وا پس می نهی
به دانشی كه از نهان داری
و نیرویی كه بر همه ی آفریدگان
كه جز تو، هیچ خدایی نیست ؛
خداوندا!
مادام كه می دانی زندگانی برای من نیك است
زنده ام بدار
و آن گاه كه دانستی مرگ برای من نیكوست
بمیرانم ؛
بار خدایا!
می خواهم كه در نهان وآشكار از تو بترسم
و در تنگدستی و بی نیازی،
خرسند و میانه رو باشم
از تو نعمتی می خواهم كه فنا نپذیرد
و چشم روشنی كه بریده نشود
از قضایت، خرسندی می خواهم
و از پی مرگ، زیستی گوارا
لذت دیدار روی تو
شوق دیدار و روبرو شدن با تو
بی داشتن رنجی زیان بار
و آزمونی گمراه كار.
alone

آخرین پستها


نویسندگان


خوش آمدید

آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :