میدانم روزی با تنی خسته وخیس، سوار بر قطرات درشت باران
بر ناودانهای قلبم فرود می آیی
و من در انبوه مژگانم میزبانت خواهم بود
و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه میبندم
تا دیگر دوریت را حس نکنم