به یاد دارم از وقتی توانستم بخوانم ، در نوشته های روی دیوارها ، در سر در مغازه ها و در پوستر های تبلیغاتی فیلم ها دنبال نام خودم بودم .شاید آن روز ها دیدن و خواندن اسمم برایم شیرین ترین تفریح و بزرگترن افتخارم بود .اندکی که بزرگتر شدم آتقدر با درس و مدرسه درگیر شدم که اسم خودم را نیز فراموش کردم. من هر روز بزرگتر میشدم و هر روز از هویتم فاصله میگرفتم . اما تراختور برای من شروعی دوباره بود .شروعی نو برای شناخت فرهنگ غنی سرزمینم و هویت خودم و ملتم . تراختور برای من  وسیله ای بود برای شناخت آذربایجان .واژای بزرگ که اکنون نه در نوشته های روی دیوار ها و نه در سر در مغازه ها و پوستر های تبلیغاتی فیلم ها بلکه در اعماق تاریخ به دنبال آن هستم.آذربایجان من سرزمینی که حتی تاریخ هم از وصف بزرگیش عاجز است .آری آذربایجان ، سرزمین مادری من ، زاد گاه مظلوم من .  آذربایجان واژه ای  بزرگ به قدمت تاریخ. واژه ای که شرم دارم بگویم تا همین سه ، چهار سال پیش شاید در فرهنگ لغات ذهنم جایی  نداشت . اما اکنون بزرگترین واژه ی ذهنم است .واژه ای از جنس بودن و زیستن . واژه ای که با هر بار تکرارش سوال های بی جواب زیادی ذهنم را مشغول میکند . سوال هایی که میگویند نباید پرسیده شود . سوال هایی که میگویند باید تا ابد در ذهنم بی جواب باقی بمانند . سوال هایی که هر وقت پرسیده ام در جوابش ساکت باش گفته اند . سوال هایی که میگوند بر خلاف قانون است. مگر نه این است که قانون خدا  میگوید همه ی انسان ها برابرند ؟.مگر قانونی بالاتر از قانون خدا هم هست؟ خیلی اتفاق افتاده است که حسادت کنم به راننده های تاکسی مسیر میدان آذربایجان که اسم آذربایجان را هر چه رساتر فریاد میزنند. آزادانه بی هیچ رعبی اما من .....!!! .شاید کوه ها امن ترین مکان باشد برای من، که فریاد بزنم نام سرزمین مادریم را . شاید انعکاس صدایم در کوه برای من دلنوازترین صدایی باشد که گوش هایم میخواهند بشوند. کوه های سرزمین من، کوه هایی که بلندی آن ها به بلندی آرزوهای من، برای عزت سرزمینم هستند. سهند  برای من نماد ایستادگی است در برابر زمان ستم پیشه و  آغوش ساوالان برای من محکم ترین پناه گاهی است که میتوانم از حوادث روزگار به آن پناه ببرم . آذربایجان من سرزمین آزاد مردانی است که شاید تاریخ بی مروت بسیاری از آن ها  به فراموشی سپرده اما همان هایی هم که نامشان در دفتر تاریخ باقی مانده میتواند الگویی باشد برای آینده ی من. بابک برای من نماد ایستادگی در برابر اقوامی است که میخواهند ثروتم را چپاول کنند و سرزمینم را صاحب شوند و ستارخان برای من نماد ظلم ستیزی است .من از ستارخان آموختم که حق گرفتنی است نه دادنی . حقی که شاید پدرم و امثال او به اقتضای شرایط زمانشان راحت تر میتوانستند آن بگیرند تا من و امثال من .من از آقای دکتر جواد هیئت آموختم که امروز ، علم تنها سلاح من است برای گرفتن حقم ، برای عزت سرزمینم و پر آوازه ساختن نامش.من نه سودای تجزیه طلبی دارم و نه حس ناسیونالیستی ، بلکه باور دارم به این سخن شیخ محمد خیابانی که میگوید آذربایجان جز لاینفک و لایتجزای ایران است و دین من همه ی انسان ها را یکسان میداند.من قومم را با همه ی اقوام ایران دوست میدانم چراکه قبل از تورک بودن خودم را انسان میدانم و انسانیت من حکم میکند که خودم را و قومم را برتر از دیگران ندانم .دریاچه ام خشکید اما آروزهای من نخشکیده است .خشکیدن دریاچه مان معلول خواب پدرانمان است و شاید تلنگری برای آگاه شدن ما که جز خودمان کس دیگری دلی ندارد که برایمان بسوزاند.آب دریاچه امان تبخیر شد اما امیدمان هنوز باقی است امیدی که اگر با همتمان همراه شود میتواند پلی باشد برای تحقق اهدافمان.

Ehsan Dj-1392/3/19